سهم من   

این روزها

شبیه گیاه کوچکی شده ام

که خود را با سماجت از لابلای سنگهای پیاده رو

بیرون کشیده است.

انگار می گوید: مرا نگاه کن

ببین چگونه در کنار ناباوری سنگها روییده ام ...

سهم من از زندگی همین است

سهمم را دوست دارم ...

لینک
۱۳٩٠/۸/٥ - هیچکس

   کودکم را سرراه می گذارم   

سالهای سال است

که دستش را در دستم گرفته ام

با هم راه رفته ایم. دویده ایم. زمین خورده ایم - زخم خورده ایم و گریه کرده ایم و باز رفته ایم...

دروغ شنیده ایم و باور کرده ایم اشک ریخته ایم و باز اعتماد کرده ایم و دوباره دروغ شنیده ایم

به آغوش یکدیگر پناه برده ایم و حرف زده ایم و سخت گریه کرده ایم.

خیلی دیر فهمیدم - خیلی دیر

که دلیل همه زمین خوردنها زخمی شدن ها باور کردن ها- خود او بود.

روزی  که بتوانم در مقابل نگاه معصومانه اش مقاومت کنم -

پیشانیش را می بوسم

و نه در جایی شلوغ - که در بیابانی بی انتها- با بی رحمی تمام - رهایش می کنم...

اگر روزی کودک سرگردان گریان مرا دیدید

نگاهش نکنید.

او آخرین بازمانده از نسلی است که صادقانه عشق می ورزید و کودکانه باور می کرد .

اینجا جایش نبود. مزاحم زندگی من بود.

بقیه راه را تنها خواهم رفت.

با بی رحمی و بی اعتمادی.

و فراموش خواهم کرد کودکی را که هرگز بزرگ نشد...

کودک من ...

من کودک ...

لینک
۱۳٩٠/٥/۱٩ - هیچکس

   کابوس   

تا بحال  رودخانه ای  خروشان تو را با خود برده است؟

تکاپو می کنی ... آنقدر که  رمقی، نفسی، جانی  نمی ماند .

به ناچار تسلیم می شوی ... تن خسته ات  را به  امواج  خروشان  آب  می سپاری.

چشمانت  را می بندی تا موجهای بی رحم بی قرار تو را با خود ببرند.

 تنهایی، هیچکس تو را نمی بیند، صدایت  را نمی شنود...

ناگاه در اوج این تسلیم ناگزیر،

جذبه ای  دوباره  چون  چشمه ای از جان بی رمقت می جوشد و تو را به  تکاپو وامی دارد...

خسته ام از این  کابوس  تکراری ...

 

لینک
۱۳٩٠/٥/۱٤ - هیچکس

   راستی چرا؟   

 در مقابل چشمانم

  خرگوشی است

 که می گذارد او را نوازش کنی

 حتی ببوسی

 محبت را می فهمد.

 گاهی فکر می کنم

 حیوانات با هوشند، قشنگند

 محبت را ، ترس را می فهمند 

 فرزندانشان را ،جفتشان را دوست دارند

 حتی بعضی از مارا دوست دارند

 مرگ را دوست ندارند، می خواهند زنده بمانند.

 چرا آنها را می کشیم و می خوریم؟؟؟

 

لینک
۱۳٩٠/۳/۱۸ - هیچکس

   بیهوده   

نوشته بودم

تا یادم نرود

ولی یادم رفت ...

چه باور بیهوده ای.

لینک
۱۳٩٠/۳/٥ - هیچکس

   عجایب   

چیزهای عجیبی که دیده ام

یک دسته ماهی بود ند که از پشت شیشه آکواریوم، چشم در چشم مردم می دوختند و لبخندی زیبا بر لب داشتند ...

مردی بود که آنقدر صادقانه دروغ می گفت که دروغهایش را باور می کرد و حتی به گریه می افتاد ...

پیرمرد فرتوتی در باجه بلیط فروشی اتوبوس بود که گلایه می کرد دوست دخترهایش تک زنگ می زنند وقطع می کنند تا او تماس بگیرد ... !!!

لینک
۱۳٩٠/۳/۳ - هیچکس

   دیوانه   

می نویسم تا یادم نرود

که امشب کلافه ام

می خواهم بغض فرو خورده ام را فریاد بزنم

امشب در دامان کوه.

می خواهم ساعتها از وقتم را به بطالت بگذرانم

 کاغذ مچاله شده روی زمین را با پا به گوشه ای پرت کنم

کاغذی را خط خطی کنم

از ته دل

گریه کنم ... نق بزنم ... لجبازی کنم

کاش کودکی دیوانه بودم ...

 

کاش می شد روح را از همه آزارها خالی کرد

کاش می شد غرور از دست رفته را باز گرداند ...

می نویسم تا یادم بماند

 

 

 

لینک
۱۳٩٠/٢/۱۳ - هیچکس

   بادبادک   

وقتی که از خودم دور می شوم

مثل یک بادبادک ...

 که از ریسمان رها شده

سرخوش از هوای پرواز ...

دیوانه وار چرخ می خورم و در فضای بی نهایت محو می شوم

چشمانم را که باز می کنم

خود را در لابلای شاخه های درختان می بینم

و کودکی که هر روز با حسرت نگاهم می کند

من بادبادک کودکی خویش بودم ...

لینک
۱۳٩٠/٢/٢ - هیچکس

   تکه ای از هیچکس   

 

در پیله ام می گشتم  بدنبال تکه ای از خودم که همین جاها بود. خسته تر تنهاتر...

گنگ خواب دیده ام

 

لینک
۱۳٩٠/۱/٢٦ - هیچکس

   تردید   

به پیله تنهائیت برگرد

در بیرون از این پیله

فضای مه آلود تردید است.

از ابر فریب، باران دروغ می بارد

به پیله تنهائیت پناه ببر...

جایی که

هیچکس نیست تا فریبت دهد

تنهایت بگذارد

قلبت را زخمی کند

تحقیرت کند

نبیندت

جز تو و تصویرت در آینه

هیچکس اینجا نیست

به پیله تنهائیت برگرد...

لینک
۱۳۸۸/٦/٤ - هیچکس